پس از چند سال تحصیل در قم به همراه همسرم برای ادامه‌ی تحصیل به مشهد آمدیم. در این‌جا هم همان بحث و گفتگوها را با استادانم داشتم و آن‌هاا هم به من کتاب‌هایی دادند که باز هم من را به همان نتیجه رساند که مذهب تشیع همان مذهب قابل قبول و کامل اسلامی است.

شبی در خواب دیدم که همسرم من را تکان می‌دهد و می‌گوید: « شیعةُ علی هم الفائزون». از خواب پریدم و همسرم را صدازدم و از ایشان پرسیدم که شما وقتی من خواب بودم این جمله را روی سر من تکرا کردید؟ ایشان گفتند : « نه من خواب بودم اما فکر می‌کنم تو به دلیل لجبازی که در پذیرفتن شیعه داری و به آن ادامه هم می‌دهی نزدیک است که کافر شوی. دست از لجبازی بردار و قبول کن.

من خیلی متفکر شدم در خوابی که دیده بودم و به حرف همسرم فکر کردم. ایشان با وجود این‌که خود یک شیعه‌زاده بود اما هیچ‌گاه من را به پذیرفتن مذهب خود اجبار نمی‌کرد و می‌گفت تحقیق کن تا خودت به نتیجه برسی. بالأخره روز بعد به حرم امام رضا رفتم و از امام خواستم تا مرا در تصمیم درست یاری کنند؛ پس از آن توانستم به مذهب تشیّع مشرف شوم.