وقتی چادر پوشیدم                                                   

 

در هواپیما نشسته بودم که دیدم بعضی‌ها دارند من را نگاه می‌کنند.من یک دختر جوان چینی بودم که به پیشنهاد عمویم برای تحصیل به ایران می‌آمدم. این اولین باری نبود که به یک کشور خارجی می‌آمدم اما مثل این که بقیه اولین بارشان بود که یک چینی می‌دیدند.

آقایی کنارم نشسته بود. از من پرسید: شما مسافر ایران هستید؟ گفتم بله؛ مگر این هواپیما جای دیگری هم می‌رود؟ گفت: نه، ولی مثل این که شما بار اولتان است که به ایران می‌روید! گفتم بله همین‌طور است. اما شما از کجا فهمیدید؟ گفت : چون شما حجاب ندارید. گفتم: حجاب؟ حجاب چیه؟ گفت اگر می‌خواهید به ایران بروید باید حجاب داشته باشید؛ یعنی تمام بدن و موهای خود را بپوشانید. گفتم: ولی من نمی‌دانستم. داخل هواپیما هم هیچ لباسی ندارم!

آن آقا محبت کرد و کت خودش را درآورد و به من داد. یک خانمی هم یک روسری داد که پوشیدم. وقتی در فرودگاه پیاده شدم بیشتر تعجّب کردم؛ چون که دیدم زن‌ها سر تا پای خود را با پارچه‌ی سیاه پوشیده‌اند. چمدانم را تحویل گرفتم و لباس‌های آن‌ها را پس دادم. لباس خودم را پوشیدم و با کمک دوستانی که منتظرم بودند به مشهد و سپس به مکتب نرجس وارد شدم.

من که از اسلام جز اسمی نشنیده بودم حالا با اسلام آشنا شده‌ام. مدیر مدرسه به من یک چادر مشکی داد و من با شور و رغبت آن را پوشیدم و به حرم امام رضا رفتم.

رستگاران

من طلبه ای از کشور سنگال هستم. در کشورم با یک مسلمان که شیعه زاده بود آشنا شدم و ازدواج کردم و با هم به ایران آمدیم تا درس اسلامی بخوانیم. در قم مسئول خوابگاه ما را برای نماز بیدار می‌کرد اما من مقاومت می‌کردم و می‌گفتم نماز اجباری نیست چرا شما من را بیدار می‌کنید؟

خانمی که مسئول خوابگاه ما بود با من صحبت کرد اما من حرف‌های او را قبول نکردم. قرار شد درباره‌ی دین اسلام و مذهب حق تحقیق کنم و اگر خودم به نتیجه رسیدم شیعه بشوم و نماز هم بخوانم. با آن‌ها شرط کردم که کتاب‌هایی که به من می‌دهند چاپ بیروت باشد آن هم چاپ قدیم آن و در ایران چاپ نشده باشد. آن‌ها کتاب‌هایی را به زبان عربی به من دادند که چاپ بیروت هم بود. در نتیجه‌ی مطالعاتم به این نتیجه رسیدم که شیعه مذهب مورد قبول اسلام است. اما نمی‌توانستم این دریافت را قبول کنم. خیلی سرسختی می‌کردم و دوست نداشتم شیعه شوم.

ادامه نوشته